تبليغاتX
از نفس افتاده - نقشی از صراحت پرجرات بود

به ياداپريم اسحاق
نقشي از صراحت پرجرات بود

ابراهيم گلستان

اپريم وصيت کرده بود در مراسم تدفينش تنها موسيقي باخ، موتسارت، بتهوون و پوچيني نواخته شود و خطابه تدفين را ابراهيم گلستان بنويسد و ايراد کند. متن زير ترجمه خطابه گلستان در مراسم تدفين اوست.

---

دکتر اپريم اسحاق روز 24 نوامبر 1998 پس از دوره کوتاه بستري بودن در بيمارستان نفيلد در آکسفورد از سرطان درگذشت. بيماري او دير تشخيص داده شده بود. چون سرشادي فطري، پرکاري فکري و توانايي جسمي او جاي شک بردن به تندرستي او نگذاشته بود و ضعف تدريجي سرطان را پنهان کرده بود تا وقتي که فهميدند به سرطان گرفتار است. بيماري کار خود را کرده بود و در کمتر از يک ماه مرگ او را آورد.

اپريم در ششم نوامبر 1918 در اروميه به دنيا آمده بود. از اين قرار سه هفته پيش از مرگ به سن 80 سالگي رسيده بود. در جشن تولدش کسي از سرطان او خبر نداشت. دوران کودکي را در اروميه بود، براي دبيرستان به تهران آمد و در امتحانات نهايي شاگرد اول تمام تهران شد. در دبيرستان معلم مورد علاقه او دکتر تقي اراني بود. اپريم پايان نامه تحصيلي دکتراي خود را «درباره نظريه پولي مکتب اقتصاد کمبريج» نوشت.

اپريم در سال هايي که با رتبه Fellow در آکسفورد استاد بوده که اين رتبه مسوول اداره امور دانشگاهي نيز هست، براي تدريس دوره هايي را در دانشگاه هاي بوئنوس آيرس (آرژانتين) و کانبرا (استراليا) به تعليم گذراند و همچنين کارهاي تحقيقاتي و عملي در هند، پاکستان، سريلانکا، تايلند و فيليپين انجام داد. او همچنين مشاور چندين بانک و از آن جمله در ايران (بانک توسعه صنعتي بالاخص) بود. در اوايل دهه 80 مشاور عالي مديرکل سازمان ملل در کار برگزاري کنفرانس شمال - جنوب شد. در سال 1986 از استادي دانشگاه بازنشسته شد اما به کار در انستيتوي مطالعات آماري آکسفورد ادامه داد. همچنين مدتي براي تدريس در دانشگاه چين در آن کشور بود.

از کارهايش مقاله هاي بسياري است در نشريه هاي گوناگون (تايمز، گاردين و...) و همچنين مطالعه و تهيه قسمتي از برنامه هاي حزب کارگر انگلستان. از کتاب هايي که نوشته بايد «از مارشال تا کينز» را نام برد. همچنين از يک دوباره نويسي مفصل از پايان نامه دکترا، همچنين «سيستم هاي کنوني معامله و پرداخت در برابر کار براي همه» و «سياست هاي مالي و پولي» که اينها همه به زبان هاي گوناگون از جمله چيني و ژاپني ترجمه شده اند. اپريم چند قطعه آواز نيز تصنيف کرده است. او زبان هاي فارسي، ترکي، روسي، انگليسي، اسپانيايي و آسوري مادري خود را خوب مي دانست و به ارمني و فرانسوي کاملاً مسلط بود.

تا چند لحظه ديگر تن اپريم به خلوص عنصرهاي اساسي بدل مي شود. ليکن خاطره انساني که او بود نزد بعضي از ما باقي مي ماند. اين خاطره بازتاب وجود او در آيينه صيقلي يا غبار گرفته ذهن هر يک از ماست. نقشي که من در ذهن خود از او دارم نقش يک صراحت پرجرات است. او تشخص صداقت استوار بود. صداقت او هميشه مي سنجيد. او چشمگيري سنجش و درستي بود. تحليل هاي زبل و چابکي که او از مسائل و مردم مي کرد و سنجش هاي سريع و بي فاصله اش از رويدادها و وضعيت ها، بيشتر اوقات به چشم ديگران زبر و زورگويانه مي آمد؛ اين ديگران تنبلي که پابند رسوم پيش پا افتاده اند. او فردي بود که به اعتقادهاي اخلاقي مسلح بود. تعصبات خود را داشت اما اين تعصبات قسمتي از قوت محرکه اش بودند، قوتي که سبب محکم بودن بيان و شديد بودن حس و حفظ و اداره صداقت او مي شد زيرا اين تعصبات ميوه اعتقادهاي او بودند. من هيچ وقت از او دروغ نشنيدم، هيچ وقت حرص و خستي از او نديدم، هيچ وقت از او قبول بي انصافي و آنچه که به نظرش نادرست مي آمد، نديدم. با خويشان و دوستان و معارضان خود به همان قاطعيت و درستي رفتار مي کرد. او يک آدم سياسي محض بود که درست به خاطر آن چيزي که بود و آن چگونگي که داشت در هيچ يک از انضباط هاي سياسي و سازمان هاي سياسي موجود جا نمي افتاد. اين خود قسمت ديگري از شخصيت قدرتمند او بود. استقلال اخلاقي او از اين وضع تاکيد و تشديد مي يافت.

برخورد من با او 53 سال پيش بود که تازه برگشته بود از 10 سال اقامت در انگلستان و آن سال هاي پرحوادث از نيمه هاي دهه 1930 تا 1945 و انتخابات عمومي آنجا. هنوز بيست سال نداشت که بانک ملي ايران او را به انگلستان فرستاده بود براي تحصيل حسابداري عالي. خانواده او آسوري بودند. پدرش يک کشيش بود که قدرت مالي چنداني نداشت. تحصيل او به سرعت پيش رفت اما چون جنگ در جريان بود بازگشت او به ايران ميسر نمي شد بنابراين از ماندن در انگليس استفاده کرد براي تحصيل اقتصاد. وقتي که جنگ تمام شد او هم تحصيل خود را در مدرسه اقتصاد لندن به پايان رسانده بود. او هنوز در لندن بود که رئيس پرقدرت بانک ملي ايران ابوالحسن ابتهاج که رفته بود به کنفرانس برتون وودز به رياست هيات نمايندگي ايران، با کينز که رئيس هيات اقتصادي انگليس در همان کنفرانس بود، ملاقاتي داشت. وقتي کينز دانست ابتهاج از کدام کشور آمده است به او گفت؛ «ايران يک اقتصاددان بسيار درخشاني دارد که جواني است به نام اسحاق که يکي دو نکته از نظريه هاي مرا انتقاد کرده است که متاسفانه درست هم کرده است.» (اين داستان را خود آقاي ابتهاج بيست و خرده يي سال پيش وقتي که بانک خصوصي خودش، بانک ايرانيان را در تهران اداره مي کرد براي من تعريف کرد. آقاي ابتهاج اکنون و طي پانزده سال گذشته در لندن زندگي مي کند.)

اپريم پر از شور و اميدهاي سياسي که نتيجه ترقي عمومي نهضت هاي چپ در دنيا بود و او آن را طي انتخابات 1945 انگلستان ديده بود به ايران بازگشت. در بانک ملي ايران به او شغل مهمي دادند و او بلافاصله ابتهاج را از خود ناراضي کرد چون بلافاصله اتحاديه يي براي کارمندان بانک ترتيب داده بود. او را مجبور کردند و بعد به او دستور دادند اتحاديه را منحل کند، او در نگاهداري اش اصرار ورزيد. او را از بانک اخراج کردند.

در همان زمان او دست زد به انتقاد از سازمان و سياست هاي حزب توده که قرار بود در پنهاني حزب کمونيستي باشد. در اين زمينه او رساله يي نوشت که در بناي سياسي و گروه بندي هاي حرکت چپ در ايران اثر گذاشت. در اين رساله نامي از مولف نمي آيد و اين به علت يک نوع ترس يا دودلي از سوي او نبود بلکه باز درست به اين جهت بود که او جاه طلبي براي شخص خودش نداشت. او اين عقيده معقول را داشت که مردي از يک گروه اقليت بسيار کوچک نبايد در موضع چشمگير رهبري يک نهضت وسيع توده يي باشد.

اپريم در سال 1949 از ايران رفت و پس از چندي به کارمندي سازمان ملل متحد در نيويورک درآمد. در 1960 دبيرکل آن سازمان که داک هامرشولد بود او را به سمت کارمند برجسته امور اقتصادي فرستاد به کنگو تا گزارش بنويسد از وضع اقتصادي آن مستعمره که مي رفت اصطلاحاً استقلال به دست آورد.

حاصل کار او باز خالصاً اپريم بود. او براساس کاوش هاي کامل و دقيقي که کرده بود گزارشي جامع نوشته بود از غارت آن کشور به وسيله دستگاه هاي معلوم و معمول بين المللي. اينچنين گزارشي باب طبع دبيرکل نبود. او از اپريم خواست گزارش تازه يي بنويسد با بازبيني و با نرم کردن مطلب. اپريم در جواب گفته بود اعداد را نمي شود نرم کرد. اختلاف نظر ادامه يافت نتيجه اين شد که اپريم از سازمان ملل بيرون رفت.

او آمد به آکسفورد. در اينجا او خوش مي زيست. موريس بارا رئيس نام آور کالج مرد محکم، فراوان فرهيخته و بسيار دلپذير بود که خرد و شيرين زباني بسيار داشت. اپريم به او و کار خودش دل بست. بعد هم همسري گرفت که به وجه باورنکردني با او جور بود. کارهاي بسيار جالبي براي کالج وادهام کرد. از جمله ترتيب هايي داد و سرنخ هايي را جنباند تا از ايران مبلغ فراواني براي کتابخانه کالج فراهم کرد. همچنين به عنوان افسر ارشد تحقيقات در انستيتوي آمار اقتصادي کار کرد.

يک ماه پيش به من تلفن زد و بي هيچ مقدمه يا به حاشيه رفتن گفت سرطان دارد و نزديک به مرگ است و از من خواست به دوست ديگري که در لس آنجلس داريم تلفن کنم و بگويم. به سرعت رفتيم به بالينش. باز همان خود اپريم خالص بود. نه شکوه يي داشت و نه اداي حزن و غم و سوز و ناله از وضعش. رئاليسم، چشم در چشم واقعيت انداختن. از حفظ سرتاسر يک قصيده بلند سعدي را خواند که از سال هاي دبيرستان به يادش مانده بود و از بزرگ ترين کارهاي آن بزرگ ترين همه شاعران و نثرنويسان فارسي زبان است.

بس بگرديد و بگردد روزگار

دل به دنيا در نبندد هوشيار

اي که دستت مي رسد کاري بکن

پيش از آن کز تو نيايد هيچ کار

اين همه رفتند و ماي شوخ چشم

هيچ نگرفتيم از ايشان اعتبار

آنچه ديدي برقرار خود نماند

و آنچه بيني هم نماند برقرار

دير و زود اين شخص و شکل نازنين

خاک خواهد بودن و خاکش غبار

نام نيکوگر بماند زادمي

به کزو ماند سراي زرنگار

صورت زيباي ظاهر هيچ نيست

اي برادر سيرت زيبا بيار

آدمي را عقل بايد در بدن

ورنه جان در کالبد دارد حمار

ديو با مردم نياميزد مترس

بل بترس از مردمان ديوسار

سعديا چندان که مي داني بگوي

حق نبايد گفتن الا آشکار

شايد اپريم طي 60 و چند سال گذشته فرصتي نداشته به اين دوباره خواندن يا باز به ياد آوردن اين اثر محتشم، اما موقعيت و قبول انتهاي عمر که از آن نمي شود اجتناب کرد، کليد زده بود و اين قصيده را از پرونده هاي ياد بيرون کشانده بود. بسيار زنده بود در اين بستر مرگ و تنها دريغي که بر لب داشت از وضع جامعه و آنچه روي داده بود در انگلستان و روسيه و ايران در نيمه دوم اين قرن. هيچ چيز شخصي، همه چيز اجتماعي. او بسيار خودش بوده زنده.

روزي پيش از مرگ در 24 نوامبر صبح به او تلفن کردم و گفتم «داريم مي آييم.» گفت؛ «نياييد. پيش از اينکه برسيد من رفته ام.» آخرين وداعش با من به همان اندازه شوخ و تيز زبان بود که عرفاني و از روي واقعيت. گفت «يا حق». به اين معني که «اي نيکويي»، «اي خدا»، «اي حقيقت». همه به هم بافته در اين دو هجا.

«يا حق، اپريم،»

................

برگرفته از روزنامه اعتماد

+ نوشته شده توسط از نفس افتاده در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 10:47 |